سال 92
بعد از يه غيبت طولاني هوس نوشتن به سرم زده . خيلي اتفاقات افتاده . اولي اينكه همسر عزيزم براي كارشناسي ارشد قبول شده و هفته اي يك بار عازم شمال هست . و يك شب من خونه مامانم مهمون هستم . از يك ماه قبل از عيد برنامه ريزي كرده بوديم كه از 27 عازم ايران گردي بشيم تا پايان تعطيلات اما متاسفانه دخترگل نيومد و تمام برنامه هاي مار را اولش بهم ريخت و اعصاب و روان همسر عزيزم را داغون كرد و دلتنگيش را زياد . با اين وجود هفته اول از سمت منجيل عازم شهسوار شديم و 2 شب اونجا مونديم و برگشتني رفتيم ماسوله و بعد اومديم خونه . هفته دوم مرخصي گرفتم و رفتم لرستان گردي و كرمانشاه گردي . خوب بود خيلي خوش گذشت مخصوصا جاده آبشار بيشه خيلي عالي بود .
خونه همسر عزيزم تا ۲ ماه ديگه آماده ميشه و من هم يه خونه بامزه خريدم البته همزمان با خونه همسر آماده ميشه .
چشم نزنم زندگيم خيلي خوبه .
از همه چيز راضيم . از خدا ميخوام هر روزم را بهتراز روز قبل بكنه و من بتونم هميشه مايه آرامش همسر عزيزم بشم .
الان ميتونم راحت بگم كه خدا خيلي منو دوست داره
و من همسرم را خيلي دوست دارم .
و همسرم من را خيلي دوست دارد .
خدايا توانايي زيادي براي مقابله با شياطين نفسم به من بده ،
توانايي مقابله با حسادتهاي زنانه درونم .
خدايا ممنون تمام مهربانيت