حرفهای نگفته دلم

وقتی تو نیستی همه نیستن نه که نیستن هستن ولی مثل تو نیستن.

کوچولوی ناز من

روز ۲۱ دی ماه ساعت ۸.۲۹ صبح آقا مهدیار عزیزم قدم به این دنیا گذاشت

خوش اومدی پسرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/08ساعت 3:59 PM  توسط   | 

ترس کی گذشت

خدایا فدات شم

هنوز پست جدید را نذاشتم جوابم را دادی

خدایا عاشق قسمهای قرآنیت هستم

مخصوصا که الان به وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ ایمان کامل آوردم

خدایا از گناهام بگذر

داریوش جان عاشقتم

(مه رفت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/13ساعت 1:19 PM  توسط   | 

عاشقشم

سلام

امروز هفته ۳۲ بارداریم تموم شد .

قرار شده اسمش را بزاریم مهدیار به معنی حافظ میهن (البته در بعضی جاها یار مهدی معنی شده) امیدوارم نامدار بشه(البته اگه تا تولدش نظرم عوض نشه)

عاشقشم

عاشق خودش و بابائی عزیزش

عاشق این تکونها و ضربهاش

عاشق سکسکه هاش

عاشق مامان بزرگ و بابا بزرگش

عاشق دائی هایی که اینقدر برای اومدنش منتظرن

عاشق زندایی عزیزی که با ذوق میره تو اتاقش و لحظه شماری میکنه برای اومدنش

مرسی خدای بزرگ

منو پیش مرگ همه این عزیزان کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/10ساعت 8:57 AM  توسط   | 

رفتنهای همیشگی

دیروز عمه ام رفت .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/08/14ساعت 2:32 PM  توسط   | 

خیلی دیر میگذره در مقابل گذشت سریع عمرمون

خیلی دیر میگذره در مقابل گذشت سریع عمرمون

باورم نمیشه که توی ماه هفتم بارداری هستم ، احساساتم خیلی فرق کرده ، افکارم خیلی عوض شده ، عاشق این موجود کوچولوی عزیز هستم که توی بدن من در حال تکون خوردن ، دوست دارم فقط بشینم و موجهایی را که روی شکمم میندازه را نگاه کنم .

تمام فکرم شده چی براش بخرم ، پرده اتاقش چی باشه ، فرش اتاقش چی باشه ، دکورش را چه جوری بچینم ، روزی چند بار لباسهای کوچولوش را باز می کنم و عاشقانه میشینم نگاش میکنم .

وای خدای من این روزها احساس می کنم خیلی خوشبختم

خدای من ازت ممنونم خیلی ممنون

همسر عزیزم رفته شمال دانشگاه ، امشب بر میگرده دلم براش شده یه دل گنجشک . جدیدا خیلی بیشتر از همیشه به بودنش نیاز دارم به وجودش به مردونگیش و از همه مهمتر به نفسهاش توی خونه . میتونم به جرات بگم خدا بزرگترین نعمت را که همسرم هست بهم داده ، اگه اونو نداشتم الان نمی تونستم احساس خوبی از مادر شدن داشته باشم .

از همه مهمتر هیجانی هست که توی خونه مادریم و پدریم هست ، خوشحالی توی صورت همه خانواده هست پدر و مادر از نوه دار شدن خیلی خوشحال هستند  و برادرهام با هر زبونی شده هر روز زمان اومدن کوچولومو می پرسن . عاشق همه شماها هستم بهترینهای دنیائید

خدا جون این روزهای قشنگ را از ما نگیر ،

خدا جون بهترین زندگی را با آرامش فراوان برای همسر عزیزم و دخترش آرزو دارم

خدا جون بهترین زندگی را برای پدر و مادرم و برادرهام آرزو دارم

خدا جون خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/08/12ساعت 2:42 PM  توسط   | 

کوچولوی 24 هفتگی من

الان تو هفته ۲۴ دوران بارداریم

    دارم مادر میشم مادر یه پسر کوچولو . تحمل ۳ ماه دیگه برای دیدنش خیلی سخته . دلم می خواد زود پا به این دنیا بزاره و محکم تو بغلش بگیرم وای خدای من دلم داره بال بال میزنه براش .

از هفته قبل به وضوح تکونهاش را دارم حس میکنم صبحها با ضربه های که به شکمم میزنه از خواب بیدار میشم .

از الان روزی صد بار قربون صدقه خودش و بابای عزیزش می رم.

تازه فردا میخوام برم براش لباس بخرم . دیروز لباسهای نوزادی خوشگلی دیدم تخت و کمدش را هم انتخاب کردیم همین روزها با مامان میریم خرید .

الان به اسم علی صداش می کنم هنوز اسم قطعی براش انتخاب نکردم . دلم میخواد یه اسم با معنی و پر ابهت براش بزارم تا مردی بزرگ و با ایمان بشه .

عزیزکم عاشقتم دارم روز شماری می کنم برای بو کشیدنت برای بغل کردنت . برای اینکه پدرت با تو شاد و خوشحال باشه .

خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکر.

همه چیز خیلی خوبه. ۲ هفته است خونه را آوردیم نزدیک محل کارم . این خونه را هم خیلی دوست دارم خونه با صفایی هست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/09ساعت 3:3 PM  توسط   | 

هدیه خدا

روز اول رجب صبح که از خواب  بیدار شدم خواب شب قبل از سرم بیرون نمیرفت . خواب دیدم که بچه دار شدم و مثل سری قبل بچه ام از دست رفت . تا غروب خودم را کنترل کردم و با اینکه چند روز به موعد پ مونده بود ولی رفتم یه بی بی چک گرفتم و رسیدم خونه فوری تست گرفتم . باورم نمیشد که مثبت بود . ساعت نزدیکهای هفت غروب بود راه افتادم رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم . یک ساعت طول کشید تا جواب آزمایش را بهم داد . خدایا باورم نمیشد من باردار بودم . زنگ زدم همسری آخه نبود رفته بود شمال کلاس وقتی بهش گفتم باورش نمیشد میگفت تو که وقتت نشده داری سر به سرم میزاری ولی با هزار تا قسم باور کرد و بعد شروع کرد به سفارش کردن و مراقب خودت باش و از اینجور حرفها وقتی هم از شمال اومد برام یک گل قشنگ خریده بود . فرداش هم رفتم و دکتر و خانم دکتر بهم 2 هفته استراحت داد و من کوچولو حسابی استراحت کردیم .

تاریخ 21 خرداد 92 هم رفتم سونوگرافی و صدای قلب کوچولومو شنیدم و بهم گفت 2 ماه و 3 روزش و 30 دی 92 به دنیا میاد . همه خانواده ام خیلی از این موضوع خوشحالند مخصوصا بابام .

خدایا یه بچه صحیح و سالم و صالح بهم بده

اما در مورد عروسی برادرم

روز سوم تیرماه عروسی برادرم مسعود بود خیلی خوش گذشت امیدورام که زیر سایه خداوند با هم خوشبخت باشند.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/04/07ساعت 12:26 PM  توسط   | 

سال 92

سلام

بعد از يه غيبت طولاني هوس نوشتن به سرم زده . خيلي اتفاقات افتاده . اولي اينكه همسر عزيزم براي كارشناسي ارشد قبول شده و هفته اي يك بار عازم شمال هست . و يك شب من خونه مامانم مهمون هستم  . از يك ماه قبل از عيد برنامه ريزي كرده بوديم كه از 27 عازم ايران گردي بشيم تا پايان تعطيلات اما متاسفانه دخترگل نيومد و تمام برنامه هاي مار را اولش بهم ريخت و اعصاب و روان همسر عزيزم را داغون كرد و دلتنگيش را زياد . با اين وجود هفته اول از سمت منجيل عازم شهسوار شديم  و 2 شب اونجا مونديم و برگشتني رفتيم ماسوله و بعد اومديم خونه . هفته دوم مرخصي گرفتم و رفتم لرستان گردي و كرمانشاه گردي . خوب بود خيلي خوش گذشت مخصوصا جاده آبشار بيشه خيلي عالي بود .

خونه همسر عزيزم تا ۲ ماه ديگه آماده ميشه و من هم يه خونه بامزه خريدم البته همزمان با خونه همسر آماده ميشه .

چشم نزنم زندگيم خيلي خوبه .

از همه چيز راضيم . از خدا ميخوام هر روزم را بهتراز  روز قبل بكنه و من بتونم هميشه مايه آرامش همسر عزيزم بشم .

الان ميتونم راحت بگم كه خدا خيلي منو دوست داره

و من همسرم را خيلي دوست دارم .

و همسرم من را خيلي دوست دارد .

خدايا توانايي زيادي براي مقابله با شياطين نفسم به من بده ،‌

توانايي مقابله با حسادتهاي زنانه درونم .

خدايا ممنون تمام مهربانيت
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/09ساعت 3:38 PM  توسط   | 

خداحافظ بچه

۲ ماه پر از شور و عشق و هيجان بودم .

 ۲ ماه براي كسي كه توي وجودم حسش ميكردم زندگي كردم  ولي قلب نازنينش بعد از ۲ ماه صدايي نداشت و احساسي براي ورود به اين دنيا پيدا نكرد و بعد از ۲ ماه احساس خوشايند من، منو ترك كرد.

توي روز عاشورا رفت به اون دنيا .

دلم براش تنگ شده .

اميدوارم كه توي اون دنيا ببينمش.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/11ساعت 3:16 PM  توسط   | 

مادر شدم

دیروز فهمیدم مادر شدم . اول بیبی چک گرفتم بعد رفتم آزمایش خون دادم به خاطر شرایطم دو هفته استراحت مطلق هستم . احساس خیلی خاصی دارم حال و هواب مکه رفتنم را گرفتم خدایا کمکمون کن بتونیم از این شرایط به سلامتی بگذریم و من و بابایی امانتدارهای خوبی برات باشیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/09ساعت 9:13 AM  توسط   | 

مهربوني ميكنه ، نا مهربوني ميبينه

چقدر اين مرد من مظلوم ، چقدر در مقابل عزيزترينش صبوره

كاش ميشد از لحظه لحظه مهربونيت براي دخترت فيلم بگيرم تا ببينه مهربوني پدر چيه

تا ببينه اين مرد طاقت ديدن اشك دختر را نداره ،

كاش ببينه اين پدر براي خوشحالي دخترش داره همه كار ميكنه ،‌

دختر نازم نشكن دل اين پدر را ،‌شكستن دل پدر تاوان داره

تاوانش مثل پرپر كردن گلبرگهاي گل محمديه ،‌

عطر و بو داره ولي هيچوقت نميتوني دوباره مثل اول مرتب بزايش سر خاش

خشك ميشه ولي خوشبو ميمونه ، بي رنگ ميشه ولي خوش طعم ميمونه

چشمهاي مرد من غمگين شده ، غمگين تر از دل شكسته من

چشمهاي مرد من شده پر شده از ديدن صحنه نامهربوني دختر

خدا باز پر شدم از چرا هاي بي جواب ، پرم از نفس كشيدنهاي سخت ،‌پر از بي محبتي دختري كه شده تمام محبتم .

ديشب بي عزيزانم سر به بالشت گذاشتم كه شايد آنها بعد از چندين شب با آرامش بخوابند

دل تنگم عزيزكم ،‌دلتنگ نشنيدن صدايت ، نديدن نگاهت

پر از ترسم ،‌ترس از دست دادنت ،‌ترس نبودنت ،‌ترس طلاق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/06/29ساعت 11:50 AM  توسط   | 

این روزهای من

+ نوشته شده در  جمعه 1391/06/17ساعت 4:17 PM  توسط   | 

آخ که دلم گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/06ساعت 7:21 PM  توسط   | 

آرومه ولی نه آروم نیست.

تقریبا 10 روز پیش عمل کردم حال و روز خوبی نداشتم البته نه از نظر جسمی بلکه از لحاظ روحی .

همیشه دردهای جسم را میشه تحمل کرد اما دردی که خودمون به روحمون میزنیم سنگین و غیر قابل تحمل هستش .

الان همسری نیست رفته کولر خونه دخترش را راه بندازه ، هروقت میره بی قرار میشم ، میترسم ، وحشت منو میگیره ، حتی صدای تلوزیون توی خونه برام سر سام آور میشه .

حوصله نوشتن ندارم .

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/12ساعت 3:16 PM  توسط   | 

رفته پیش کسی که واقعا دوستش داره ، خدایا صبرم بده صبرم بده

ببار ای ابر بارونی که از تقدیر تلخم بیقرارم

ببار ای ابر بارونی ببار

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 10:8 PM  توسط   | 

دلم براي مريم تنگ شده ، هرروز دارم از مريم واقعي دور ميشم ،

اون گل مريم بود و من خار مريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 3:56 PM  توسط   | 

دلم خيلي گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/17ساعت 3:9 PM  توسط   | 

باز هم تنگي نفس و ......

گاهي اوقات دلتنگ ميشم ،دلتنگ خودم ،

اين دنيا برام خيلي كوچيكه ، بيشتر وقتها هوا براي نفس كشيدن كم ميارم .

گاهي وقتها از بودنهاي سخت ، ضربان شديد قلب پيدا ميكنم .

چقدر زيباست بد بودن و خود خواه بودن و خير نخواستن

چقدر راحته بد بودن و خودخواه بودن و خير نخواستن .

بد شدم بد براي انسانها نه ، بد شدم با خداي خودم .

همينه كه آرامشم رو به زوال هست

همينه كه زندگيم بي معني شده

همينه كه ديگه خودمو ندارم .

باز با انگشتهاي ضعيفم دارم قلب شكستمو تسكين ميدم .

ميشنوي قلبم ، نزار بندهاي تركهاي بزرگت از هم باز بشه .

تو عاشق سختي بودي نه آسوني .

تو لايق سختي بودي نه آسوني .

زن بودن و زنانه بودن را بنداز كنار و احساس مردانه تو زندگيت داشته باش.

تو لايق اينجور خواستنهايي ،

يخ باش سرد باش اما عاشق باش .

دوست نداشته باش اما عاشق باش .

دوست داشتن با عقله ميخواي آروم باشي عاشق باش.

بي عقل باش اما عاشق باش .

فقط به فكر آرامش يك نفر باش و عاشق باش.

عاشق باشي حسودي نمي كني .

خدا برات بنويسم جوابمو ميدي؟

حكمتت برام چيه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/17ساعت 11:52 AM  توسط   | 

اين روزهاي من

همه چيز آرومه ، زندگي را دوست دارم با تمام خوبي ها و بدي هايش.

امروز همسري ميره دنبال دخترش ، تا جمعه تنها هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 8:17 AM  توسط   | 

خستگي هاي روزانه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 10:21 AM  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر